کتاب ها
شعر خانه مادربزرگ از مرکز سالمندان همراه سلامت
خانه مادربزرگ از اینجا خاطراتم را نوشتم تمام دفتر دل را نوشتم که گفتم ، در کنار هر چه لایق تمام زندگی را من نوشتم برایم درسها گفتند و گفتند همان نیکوترین ها را نوشتم کلاس درس تعطیل بود و خاموش معلم در کنارم را نوشتم همان مادربزرگ خوب و قانع امید را همان حرفش نوشتم برفتم با بزرگان قبیله بگفتم ، از محبت ها نوشتم شنیدم ، داستان هایی مصور همان را ، خانه مادربزرگم را نوشتم صدای مهربانش را بگوشم به آوای خوش جانان نوشتم همان جمعه که بود زیبا برایم برای دیدن اورا ، نوشتم لباس ارغوانی یا که آبی نگاه آن محبت ، را نوشتم همان تحسین و شادی و کرامت وجودش را همیشه در کنارم من نوشتم برای این عزیزم ، من نوشتم به آن لطف نگاه مهربونش همان ، لبخند شیرین ، بر لبانش را نوشتم کمند دلربایی ، رفع حاجات که دائم ، بذر گل می کاشت ، هر فصل به دل ، گل خنده ها را من ، نوشتم در آن خانه باز بود هم همیشه منم آن خانه مادربزرگم را نوشتم همان خانه مادربزگم را نوشتم همان خانه که پراز عشق و شادی به یاد آن گل زیبا نوشتم
سرکار خانم اقدس اوصیا |



